محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1306
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خلافت وى شش سال بود و بيست و شش روز . و مادر مكتفى كنيزكى بود رومى نام وى شيشك ، و پيش از خلافت مكتفى بمرد . پس چون نماز بكردند و تابوت را به حجرهء ياسر بردند ، عبّاس به جاى خويش بازآمد و بنشست ، و سرهنگان و غلامان مكتفى ، معتمدان هر كسى به مرتبهء خويش بنشستند ، و صافى و سوسن هر دو پيش او بايستادند . و وى كاغذ برگرفت و به خطَّ خويش رقعه نبشت به مكّه سوى مونس خادم ، و او را از مكّه بخواند . و مونس مولاى معتمد بود و مكتفى بر وى خشم گرفته بود و او را از بغداد نفى كرده . عبّاس او را رقعه فرستاد و بخواند . و كس فرستاد به سراى و خادمى را كه پسر مكتفى پرورده بود بخواند و پيش خود بنشاند و با او براز ، چنان كه كس نشنود حديث گفت ، و او را وعده هاى نيكو كرد و دلش خوش كرد . پس روى سوى اتابك و مونس خادم كرد . و ايشان هر دو غلامان معتمد بودند و مهتران سرهنگان لشكر ، و ايشان را گفت : امير المؤمنين رفت و اكنون ما را بدان مشغول بايد شدن كه فرمان او بگزاريم و آن كس را كه او فرموده است به جاى او بنشانيم . و اعتماد من به همه كار بر شما دو تن است خاصه بر همه سرهنگان كه اين سپاه را راست دارند ، و ايشان را به فرمان داريد و دلهاشان يكى كنيد ، و آن كس كه خلاف او فرمايد نپسنديد . ايشان گفتند ما همه سرهنگان وزير را فرمان برداريم . و روى سوى ايشان كرد و گفت ايدر حاجبى سوسن را است و اعتماد ما بر او است ، و هر كه خشنودى خود خواهد بايد كه ما را نيز خشنود دارد . چون عبّاس اين سخن بگفت بابك و مونس و سرهنگان سپاه و غلامان معتمد همه برخاستند و دست سوسن را بوسه دادند و بر وى به حاجبى سلام كردند و برابر بايستادند . پس عبّاس مر صافى را گفت من اكنون به سراى خويش باز شوم و كار بيعت راست كنم و سپاه را درم بيعتى بدهم . و امروز اين كار بپردازم ، و تا من به شما باز آيم اين سرا را به شما سپردم . و برخاست و برفت . و سوسن سپس وى همى رفت به رسم حاجبى ، و او دست صافى بگرفت و با خود همى برد و وصيّت همى كرد كه پسر مكتفى را نگه دار و استوار دار ، و چون نماز خفتن بكنند تابوت و پسر مكتفى